من از مردم بلوچم

1 07 2010

من از مردم بلوچم
مردمی که به سختی زندگی می کنند مردمی که هنوز هم از وجود تبعیض رنج می برند
یاد کودکی خود افتادم روز های زیبا و شیرینی بود آن روز های وطن صبح زیبای روستا نگاه کردن به چهره رنجیده کشاورزان و دامدارن هر روز با صدای آواز زیبای خروس از خواب بیدار شدن چه زیبا بود با وجود اینکه ما شهری بودیم اما گاهی به روستا می رفتیم به جایی که اجدادمان در آنجا بزرگ شدند خوردن شیر تازه گوسفند آن هم بعد از نماز صبح لذتی فراوان دارد

یادم است بهار به گدان(سیاه چادر) می رفتیم آری جایی که دامدارانی که زندگی را به سختی می گذرانند
چهره شاد ملا را بیاد دارم ملا یک دامدار بود همیشه می خندید غم او را ندیدم
ملا تکیه بر بالش بلوچی دوچ می خندید و داستان تعریف می کرد پسران ملا به او در کار دامداری کمک می کردند
هر روز صبح چوپانی که برای ملا کار می کرد را در حالی که گوسفندان را برای چرا می برد می دیدم خیلی دلم به حالش می سوخت او از ملا چیزی نمی خواست فقط غذا و در عوض برای ملا کار می کرد لباس های پاره اش و چهره رنجیده قابل توصیف نبود البته ملا وضعش از وضع چوپان بهتر نبود
صدای زنگوله گوسفندان و صدای بع بع آنان گوش ها را نوازش می کرد بچه ها با شوق و با چهره هایی خندان به دنبال پترونک بودند گیاهی که سالیان سال است که مردم منطقه استفاده می کنند
دامداران نیز از گدان بیرون می آمدند و به روستا می رفتند تا نان و آبی تهیه کنند و شب خسته و کوفته بر می گشتند شب های گدان زیبایی بس فراوان داشت نگاه کردن به ستارگان و کهکشان ها هم ما را وادار می کرد لحظه ای از گدان بیرون آییم
شب ها بچه ها و جوانان جمع می شدند و داستان جن و پری شروع می شد به به چه داستان هایی
شب را ما بچه ها خواب نمی رفتیم زیرا ترس از آن داشتیم که مبادا شپی ماس ما را ببلعد شپی ماس موجودیست افسانه ای بلوچ ها می گویند شپی ماس در دوران قدیم در دشت ها و صحرا ها زندگی می کرد نصفی از بدنش حیوان و نصف دیگر انسان بود او کودکان را می دزدید و می خورد
و این داستان برای ساکت کردن بچه استفاده فراوانی داشت
شب های گدان هیجان داشت زیرا همراه با ترس بود کودکان دائما از موجودات افسانه ای صحبت می کردند
صدای زیبای موذن که از کوه بالا می رفت اذان می گفت واقعا شنیدنی بود و لحظه ای ما را مجبور به شنیدن می کرد
چند وقت پیش ملا را دیدم چهره غمگین او را اولین باری بود که او را اینگونه می دیدم فهمیدم که از دنیا رفتن پسرش برایش چقدر تلخ بوده
آری ملا پسرش را در یک حادثه ناگوار از دست داده بود شنیدم که می گفتند بسیار گریه کرده پسرش را بیاد دارم
لبخندهایش را شادی و خوشحالیش را پسر ملا دوچرخه ای داشت همیشه به ان سوار می شدیم و از دوچرخه سواری آن هم در دشت ها لذت می بردیم
آخرین باری که پسر ملا را دیدم داشت به مسجد می رفت او در آخرین لحظات زندگی شاد نبود گویی می دانست که زمان کشته شدنش فرا رسیده لبخندی زدم گفتم فلانی کجایی مدتی است تو را ندیده ام گفت برادر من همینجا هستم کنار شما حالا می توانید مرا ببینید اندکی هر دو خندیدم بار دیگر سوالم را تکرار کردم چیزی نگفت فقط لبخندی زد و هر دو وارد مسجد شیدم دوباره او را ندیدم تا اینکه گفتند فلانی شهید شد چقدر تلخ بود ماجرای او برای ملا
دیگر آن روز ها نیست بدبختی و فلاکت روز به روز بیشتر می شود
و زندگی در بلوچستان سخت تر برای همین بود تصمیم گرفتم بلوچستان را ترک کنم گرچه هر روز بیاد وطن می افتم
ولی باز هم نمی خواهم برگردم به جایی که در آنجا آزاد نیستم
چه زیبا بود آن روز های وطن
وبلاگ من

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: