خانه پدری/مادری و میهن پرستی دور از ناسیونالیسم

9 07 2011

می مکران ـ بحث مسئله ملی و تاکید هویت ملی و رابطه ی آن با همبستگی سراسری امر تازه ای نیست. نوشته زیر بیان نظری است که می خواهد به این موضوع بپردازد. روشن است که چشم انداز های آینده می تواند مبنای بحث های جدی باشد. اما در سیاست عملی کنونی سئوال این است که چگونه می توان روی حقوق ملیت های تحت ستم تاکید کرد. نگاه به چشم اندازها روشن نمی کند که جایگاه تاکید بر حق تعیین سرنوشت ملیت های تحت ستم، و زندگی در اتحادی داوطلبانه در چهارچوب کشوری سراسری چگونه خواهد بود. برای دامن زدن به این بحث، مقاله زیر آورده می شود باشد تا بتواند بحثی جدی را در این راستا دامن بزند
خانه پدری/مادری و میهن پرستی دور از ناسیونالیسم
پویا عزیزی
پیرو بحث های گذشته در یک ماه اخیر در میان برخی دوستان اکتیویست که منجر به ایجاد حاشیه ها، دلخوری و سوء برداشت هایی شد. یادداشت زیر برای روشن شدن مواضع نگارنده و آغاز به بحث مدون و علمی و درست در فضای سیاسی و به دور از حاشیه پردازی هایی که گویا تخصص یک عده از دوستان است قلمی شد . منتظر خوانش شما و نقدها و تحلیل هایتان هستم . یک سری از دوستان را که در بحث گذشته شرکت داشتند تگ می کنم و اگر دوستی مایل نیست طبیعتا تگش را بر می دارد و از این بابت پیشاپیش من عذرخواهی می کنم. نگارنده پویا عزیزی: چندی پیش، در پی برخوردی میان نمایندگان جنبش الاحواز و یک نفر از اعضای جنبش رفرمیستی و از اعضای یک سازمان اصلاح‌طلب در ایران، که در نشست‌های جانبی شورای حقوق‌بشر در مقر سازمان ملل در ژنو درگرفت؛ خود به خود بحث‌ها و تفسیرهایی هم، چه از جانب طرفین درگیر، البته با تغییر سویه الاحواز به بخشی از شرکت کنندگان و حتا گسترش این دایره به جنبش زنان و فعالین حقوق هم‌جنس‌گرا ادامه یافت. بحث‌ها و تحلیل و تفسیرهایی که به شدت احساسی، فارغ از گفتمان علمی و سرشار از تهمت‌زنی‌های مرسوم فضای جوزده سیاسی و حتا شایعه پراکنی‌های بسیار و استفاده از ترم‌های بسیار انتزاعی بود. با این‌که فیلم و بحث‌های منتشر شده، خود گویای تمام و کمال واقعیت هستند؛ اما نگاه تحلیلی و علمی به این موضوع و ایجاد یک گفتمان در سپهر سیاسی شاید امری ضروری می‌نماید. متاسفانه پرورش نسلی از فعالین سیاسی، اجتماعی و مدنی هم چون هم‌نسلان نگارنده این یادداشت و خود او در دوران حکومتی استبدادی و زیر قوانین محدویت‌ساز و انقیادآور، گرایشات متفاوت سیاسی این نسل را دچار نقصان‌های فکری و یکه‌پنداری‌های حاصل از تاریخ استبداد‌ زده کرده‌است. از یک سو اگر دل به دموکراسی و آزادی لیبرال‌مآب دست راستی می‌بندد از دل یک ناسیونالیسم افراطی نزدیک به راسیسم سر برمی‌آورد و مفهوم‌های انتزاعی و ایده‌الیستی برمی‌گزیند؛ یا اگر دل در راه‌‌حل‌های دست چپ می‌بندد، بدون آگاهی و تحلیل علمی و دست‌یابی به یک مفهوم و افق روشن از آن به آنارشی و بی‌قیدی مفرطی می‌انجامد که از دل تئوری‌های گوناگون و به شکلی تخیلی برداشت شده است، بی این‌که زمینه‌ای مادی و عینی داشته باشد. فارغ از این که این ادعا کلیت و همگان را در برگیرد، مسلما بخشی از این نسل را از این موضع حائز استثنا می‌داند. اما مساله ما واقعا چیست؟ این پرسش را باید پیشِ‌روی خود بگذاریم و همگی در راستای پاسخ به آن کوشش کنیم. مساله وجود گروه‌هایی از مردم در ایران با زبان، فرهنگ، پوشش، پراکندگی در مکان جغرافیایی هم‌سان،و حتا دارای تاریخ ِگاه سرتاسر مقاومت در برابر حکومت‌های چپاول‌گر مرکزی را، چه کسی قابل انکار می داند؟ مساله کوچاندن، کشتارها و سرکوب‌های خلق‌ها در میان مرزهای واحد یک کشور طی سالیان دراز، آیا مساله‌ای قابل انکار است؟ صورت این مساله را اگرچه در نگرش‌های متفاوت دینی و ملی در تاریخ دوردست می‌توان دید. اما وضعیت فعلی را در تاریخ نزدیک‌تر می‌شود بررسید. نقص در گفتمان برساخته هریک از این‌ها در قالب قراردادهای یک حکومت مرکزی، آن را بی اعتبار و اگرچه حضورش مسلم و پیروز باشد را منتفی می کند. مساله شاید عدم وجود و موانع شکل‌گیری یک عشق است. عشقی که توسط ناسیونالیست‌های افراطی در مفهوم کشور واحد و تقدس خاک پاک و پیشینه افتخار آمیزش بروز می‌یابد منظور نیست، که اتفاقا خالی از زمینه‌های عینی جامعه ایرانی و یک سونگر و دیکتاتورمآب است. بل‌که عشق به عنوان ترمی که در آن سوژه موجود در مرزهای فعلی و قراردادی به نام شهر، نسبت به خودش، شهرش و شهروندان دیگر، برابری احساس کند و بر اساس این برابری، عشق بورزد. حال اگر پیش‌‌زمینه عشق واقعی در میان شهروندان این مرز به عینه موجود نباشد نه تنها ترمی به نام میهن‌پرستی، مفهومی انتزاعی، دیگرگونه و خود فریبانه است، بل که موجودیت مادی‌اش جز در انتزاع کامل، قابل انکار است و به ایده‌آلیسمی خطرناک ومضحک و توهمی ناشی از فقر و فقدان آگاهی در هر دوسوی نابرابری بدل می‌شود. اگر به رسمیت شناخته‌شدن‌ها، آزادی‌ها و نهادهای کاملا دموکراتیک مردمی هم‌چون شوراهای آزاد، تاریخ پیروزی‌ها و شکست‌ها و از همه مهم‌تر حس دوست یا دشمن‌پنداری مشترک، که در قبال یک عشق بزرگ به میهن، چون رانه‌ای برای تلاش‌ها و فعالیت‌هایی در راستای منفعت عموم شهروندان عمل کند، موجود نباشد؛ نه تنها نخستین مورد در بررسی و تحلیل شرایط خود به خود روی نموده‌است، بل که در ماهیت کلی بحث راجع به مشروعیت ایده حکومت مرکزی به دلیل عدم توانایی‌اش در ایجاد برابری کاملا منتفی شده و غیر قابل دفاع می شود. منتفی شدن ایده حکومت مرکزی از راه این عدم مشروعیت، در ناتوانی در ایجاد برابری نهفته است و شهروندان را در ساخت و پرورش عشق به میهن، یاری رسان نبوده، خود به خود آن را منحل می‌کند و مشارکت مدنی در انجام وظایف اجتماعی را نه تنها به میزان حداقل کاهش می‌دهد، بل که مقاومت و فکر جدایی را در یک سو و فکر سیطره و اعمال قدرت را در سوی دیگر توان عمل می بخشد. از یک سو حس تحت ستم بودن سوژه و احساس عدم برابری، وظایف زندگی اجتماعی‌اش را دست‌خوش اختلال کرده و در سوی مقابل اعمال زور و فشار برای انجام عمل متوقف شده آغاز می‌گردد. بماند که سوژه جمعی سوی ستم‌دیده در برابر سوژه جمعی میهن پرستی خام قرارگرفته و وارد یک جبهه تبلیغاتی دشمن‌پندار نیز می شوند. ادامه این درگیری تبلیغاتی، ستم‌دیدگان و فرودستان را به کند کاو در تاریخ، برای یافتن تاریخی از خود و مختص به خود وا‌می‌دارد، تا در آن تاریخ برساخته به برابری خود و هم چنین ستم دشمن صحه گذارد و پیش زمینه‌های تاریخی را برای اثبات نابرابری و ستم‌دیدگی فراهم آورد. در مقابل سیطره یافته‌گان را نیز به سیطره بیش‌تر در جهت‌گیری در برابر این خوانش از تاریخ غیر مشترک وامی‌دارد؛ حتا بسته به موقعیت بروز و ماهیت امر به جنگ‌افروزی هم می کشاند. پوشیده نیست که زندگی خلق‌ها، گرایشات، ادیان،اقلیت‌ها و حتا کارگران و زنان و دیگر گروه‌های قشری و طبقاتی در مرزهای قراردادی، تحت سلطه استبداد و دیکتاتوری جنگ ابزار، هر آینه مورد ستم و تجاوز و خشونت مضاعف قرار گرفته، دیگری محسوب می‌شوند و بوق‌های تبلیغاتی و فرهنگ‌های همسان‌ساز دستگاه مرکزی حاکم، در برابر بی‌پناهی و غریبگی این‌ها خشن و متجاوز و ستم‌گر است. اما در ادامه شکل‌گیری این تعریف باید مساله شکل‌گیری این عشق را که شرح آن رفت در کدام مکان ببینیم؟ احتمالا نه در تعریفی که از محدوده و مرزهای قراردادی به عنوان کشور می‌دهیم و میزانی از ماده یعنی کوه و درخت و آب و … که در آن به دنیا آمده‌ایم و برای ما بر طبق همان تعریف انتزاعی میهن‌پرستی خام ، مقدس هم هست؛ و نه مکانی در تعریفی سوژه محور شاید به نام میهن که عده‌ای را بر اساس جبر زمانه با هم در خود جای می‌دهد. باید مکانی دیگر را به عنوان خانه پدری/ مادری به حوزه تعریف بکشیم که در آن عشق به میهن به مثابه وجود مکان جغرافیایی لزوم و قابلیت شکل گیری ندارد. ابژه‌ای به نام مامِ میهن (من عمداً خانه پدری/مادری را در برابر این لفظ نهادم تا ازگرفتن حوزه جنسی یک سویه پرهیز کنم ) را نه مادیت خاک و مکان تولد بل‌که شکل گیری آن عشق و پرورش آن در فضای جمعی برابر می‌آفریند. آن جاست که سوژه می تواند با دست‌یابی به این عشق از چیزی به نام میهن سخن بگوید و صرفا محل تولدش نیز نباشد. شاید خانه پدری/مادری را در خصلت انترناسیونالیستی‌اش بشود پی گرفت و بر ساخت. آن چه ناسیونالیسم نامیده می شود و در تفکر میهن پرست ایرانی تا حدی به دامان راسیسم می‌غلتد، عبارت از نفرتی به شدت و بی معنا به خارجی تا جایی که مثلا ملیتی در مرزهای ایران چون اعراب را نیز در برمی‌گیرد، برتر پنداری منافع ملی که حکومت مرکزی از آن دم می‌زند، امتناع پذیرش خواست‌های خلق‌ها در چارچوب یک کشور و تلاش فراوان برای هم‌پوشانی و یک‌سان نگاری تاریخ و افتخار فراوان به پیشینه‌های تاریخی بعضا مجعول و غیره است که حتا گاه که به اوج خود می‌رسد درگیری‌های لفظی و فیزیکی به شدت خشونت بار می‌آفریند. در روبه رو غالب بودن این نوع گفتمان و ترویج خشونت‌ورزانه‌اش از جانب‌ حکومت‌های مرکزی نه تنها همدلی مورد نظر از تعریف میهن (خانه پدری/مادری ) را نیافریده، بل‌که دامن زدن و تقویت آن از سوی جریان‌های قدرت طلب که در قدرت دستی داشته و دارند برعدم شکل‌گیری این مفهوم تاثیر مستقیم دارد و از همین راه آن عشق به خانه پدری/مادری باعث نمی شود. شکل مادی این تحلیل در درگیری موجود در فیلم رخ می نمایاند، در برابر حرکت جنبش الاحواز که از واژه خلیج عربی و شهرهای محمره و الاحواز استفاده می‌کند، سوی دوم معترض از دیدگاه حکومت مرکزی و همان ناسیونالیسم هم‌سان ساز به واکنش بر‌می‌خیزد.( کاری ندارم که اصلا کلمه خوزستان از واژه حوزستان آمده یا نه و احواز جمع همان حوز است و محمره اسمی‌ست که خلق عرب ساکن آن مرز و بوم حتا در زمان پیش از این به این نام خو کرده‌اند) می پرسد: آیا شما ایرانی هستید؟ و در مقابل واکنشی می شنود که دور از ذهن نیست. اگر نباشیم چه؟ تا این جا گفتمان مرکزمحور همسان ساز، آن چه کاشته را درو می‌کند، که محصول بادکاران توفان است. اما آسیبی که این جا شکل گرفته و در پاسخ عصبی نماینده الاحواز رخ نموده است؛ همان عدم وجود عشق به خانه پدری/مادری است. چرا که سوژه از راه دارا بودن حس نابرابری و دچار ستم بودگی نمی‌تواند خودش را با مفهوم ناسیونالیستی پرسنده ابتدایی همسان ببیند. ناتوانی حکومت مرکزی در به رسمیت شناختن وی و امثال وی یک گذشته تاریخی دارد. پرسنده اول به این گفته پاسخ می‌دهد که اگر ایرانی نیستید مهمان هستید. به کشور خودتان برگردید ولی نمی‌توانید تکه‌ای از خاک ما را با خود ببرید. جمعیت که تعداد زیادی از آن را نمایندگان خلق‌های ایران تشکیل می‌دهند به واکنش بر‌می خیزد و به پرسنده اول بی احترامی می کند در صورتی که برای اولی به روال معمول کف زده است. با توجه به متن واکنش از طرفین درگیر آیا هیچ‌گاه چنین پرسشی را در برابر خود نهاده‌ایم که چرا یکی کلیت واحد این آب و خاک را میهن و کشورش محسوب می‌کند و برایش مالکیت قائل است و دیگری از سرزمین جغرافیایی‌ که در آن به دنیا امده است باید برود و مهمان آن اولی محسوب می‌شود که صاحب‌خانه است. آیا از خود پرسیده‌ایم که کدام منطق مالکیت، کدام حس همزیستی در این دو تفکر جز خشونت یکی ،علیه دیگری و مقاومت وی تا مرز انکار مالکیت از سر استیصال نهفته است؟ پاسخ را باید در ناتوانی و نقصان گفتمان حکومت مرکزی در برقراری عدالت و ایجاد حس مشترک و تبدیل مکان جغرافیایی به خانه پدری / مادری یافت. اولی از طریق قرارگرفتن تاریخی در دسته قدرت‌ورز اول، مفهومی از میهن دارد که متعلق به گفتمان اوست و در این مفهوم نقش اجتماعی‌اش در تصمیم گیری و عمل، عمل می‌کند و عشق خود را در نقش قهرمانی پوشالی برای هم قشری هایش به نمایش می گذارد. اما دومی از طریق قرارگیری تاریخی در دسته دوم نقش‌اش را نمی یابد و عشق اش را نمی تواند درک کند تا به منصه ظهور برساند وگرنه او نیز کم از اولی به میهن‌اش عشق ندارد، تا جایی که حاضر است در موقعیت برابر قرارگیرد و از گفتمان اولی جدا شود. ناگفته نمی گذارم که میزانی از ناسیونالیسم در ایده طرف دوم هم موجود است که شاید در برابر اولی به کارش می گیرد. آن چه یکی از شرکت کنندگان جلسه به عنوان مفهوم انتزاعی دولت- ملت مطرح می کند فرمولی ست که برای تحلیل این شرایط به کار می‌آید. {دولت به مثابه آن چه فرمان می‌راند و ملت یکه به مثابه آن چه فرمان می پذیرد.حقیقت ماجرا همین است.} اما این ترم سیاسی که از گفتمان چپ بر‌می‌خیزد، چون از سوی یکی از فعالین حقوق هم‌جنس‌گرا مطرح می‌شود به عنوان کف زدن و تایید هم‌جنس‌گرایان بر حرف‌های ضد میهنی (با مفهوم ناسیونالیستی )خوانده می‌شود و حرف‌های شخص دیگری بر مبنای ناتوانی دوطرف یا یک طرف در تحلیل علمی ترم‌ها و عبارات، به تایید جنبش‌زنان بر مواضع جدایی‌طلبانه تلقی می‌شود. اتفاقا هر دو شخصی که در برابر پرسنده اول ارایه نقد می کنند، از موضعی درست به نقد گفته‌های وی پرداخته‌اند.اما آن گفتمان قهرمان ملی‌پرور، ریشه فرهنگی بسیار قوی به قدمت ارتجاع و استبداد دارد. از همین رو نمی‌خواهد قبول کند که شکل دیگری از سازمان اجتماع موجود است که در آن مفهوم میهن‌پرستی نه ناسیونالیسم یک سویه وی، بل‌که مشارکت و تصمیم‌گیری و عمل، توسط همه توده‌های مردم در نهادهای خودساخته‌شان است. سازماندهی اجتماعی که از پایین به بالا شکل می‌گیرد و نه از راس هرم به سمت پایین به همراه خشونت‌ورزی. اولی به این دام می افتد و سومی در برابر او اگر مفهوم انتزاعی دولت – ملت را می‌نهد اما به دام حمایت از جداسازی می افتد در برابر ناسیونالیسم . این است که اتفاقا نظر نفر چهارم صادقانه و دلسوزانه است و درست از آب در می‌آید. وقتی می‌گوید که نسل ما پرورش یافته یک سیستم استبدادی و یک سویه نگر است. بگذار به غرور من بربخورد. این در مورد هر سه طرف نتیجه یک ستم تاریخی است. کیرکه گآر می گوید: » چه نیکوتر آن‌که پیامبران را سنگ زنند تا از گل تاج بر فرق‌شان نهند . تا به صحرا رفته در باب رسالت خویش فکر کنند.» باید آموخت که عبور از این معنای میهن‌پرستی بر اساس افراطی‌گری و به رسمیت شناختن حقوق خلق‌ها در نقش‌آفرینی ‌شان به‌خصوص در حوزه تصمیم‌گیری و عمل به شکل محفوظ برای خودشان، اولین وظیفه نیروهای مترقی است و نمی توان از طریق‌های هژمونیک یا خشونت‌های یک‌سان‌گرا همه را یک جا را گرد آورد و جامعه را سازمان داد. مگر در قالبی مسلط و انتزاعی از طریق زور و خشونت. پس از آن عبور، باید دانست که نظام سیاسی آلترناتیو در برابر این نظام سیاسی فعلی که ذهن‌های همه را قالب کرده است ، نظامی است که در آن از نتیجه یک توافق مشترک، دفاع از نهادهای خودساخته مردمی در قالب شوراها یا هر نهاد مردم بنیادی از این گونه که برآیند مشارکت مردم برابر در حقوق و اقتصاد و احترام به این توافق است، که نه به عملیات‌های تخریبی از دو سو نیاز دارد و نه به لشکرکشی‌هایی از قبیلی که به کردستان و ترکمن صحرا شد. مستلزم گذارن قوانین جدید و الزام به رعایت این قوانین است که کسانی که حکومت می کنند و حکومت می‌شوند در آن یکی باشند. نه کسی در آن میهمان است و نه کسی باید برود و نه کسی می‌خواهد تکه‌ای را با خودش ببرد. آن چه این توافقات و قوانین وضع می‌کنند عین آزادی و عین حقوق بشر است و مفهومی به عنوان خانه پدری/ مادری در آن از سوی همه شهروندانش نه تنها حس می شود، بل که عشق به این مکان نوعی از میهن پرستی را در دل صلح و فارغ از خشونت می‌سازد که همان مفهوم تازه برساخته عشق به خانه پدری/ مادری است . می بایست به این آرمان باور داشت و روحیه ای را برساخت که نه بر یک مکان جغرافیایی بل که بر ارزش‌های برابر انسانی استوار باشد و این روحیه نه از ناسیونالیسم برمی آید و نه از جدایی طلبی و هردوی این ها در آن بی معنی شده و ماهیت از دست می دهند.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: