گفتگو با اولين بانوي رمان نويس بلوچ : اشرف گرگيچ

24 01 2014

ashraf-gorginگفتگوی (مرز ارتباط) با اولين بانوي  رمان نويس بلوچ : اشرف گرگيچ
اشاره ـ اوائل دهه 80 شمسی بود ، در آن موقع دانشجوی دانشگاه سیستان و بلوچستان بودم که رمانی  به بازار نشرکشور و استان  ارائه شد : به نام « نبرد  من » . کتاب به سرعت محافل استان را در بر گرفت ، نکته اساسی این رمان ، نه محتوای آن بلکه نویسنده آن بود. خانمی بلوچ ، بنام اشرف گرگیچ  که توانسته در میان ناباوری با تحصیلات پایین کتابی را نشر دهد که تحسین همگان را برانگیزد. این کتاب در  دانشگاه مخصوصا» دانشجویان شهرستانی دست به دست می شد و بسیاری از دانشجویان برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر از بلوچها این کتاب را با ولع می خواندند .  خانم اشرف گرگیچ در در طول يك دهه بعد تنها توانست دو کتاب دیگر بنام : آه سرد و شروع تنهایی  نشر دهد. مدتها تصمیم داشته که این بانوی گرانقدر بلوچ را بیشتر به مخاطبان استان معرفی کنم . اما این امکان در اواخر روزهای سرد دیماه اخیر حاصل شد ونگارنده به اتفاق ابوبکر نرماشیری و مصطفی دانشور  با هماهنگی عید محمد نارویی و  حاجی مهدی گرگیچ و در منزل حاجی گرگیچ توانستیم از ایشان که به اتفاق برادر کوچکترش  حضور داشت ، متن گفتگوی زیر را  که برگردان یک گفتگو به زبان بلوچی و با لهجه خاص سرحدی است را تنظیم کنیم 

–  شاید نام شما ، آشنای خیلی از فرهنگ دوستان باشد اما از زندگی ، تحصیلات و کار شما کمتر متن مکتوب و مصاحبه ای در دسترس است . بفرمایید که زندگی را چگونه آغاز کردید و چگونه شد که  به داستان نویسی روی آوردید ؟ 
اشرف گرگیچ هستم ، متولد شهر زاهدان و بدلایلی که عرض خواهم کرد ، تحصیلاتم بیش از دبستان ادامه نیافت . در سال 1380 ازدواج کردم و ماحصل آن چهار فرزند است که بزرگترین آنها 6 سال دارد .

اما ورود به دنیای داستان نویسی اینگونه اتفاق افتاد که مهد کودکی که در آن بودم کتابخانه ای داشت  و من هم عضو آن کتابخانه بودم . همه روزه انواع کتاب را با ولع زیاد نگاه می کردم چون سواد نداشتم بیشتر دنبال کتابهای عکس دار بودم و غرق در رویاهایم با این کتابها ارتباط برقرار می کردم. در طول سالهای بعد که وارد مدرسه شدم ، علاقه عجیبی به شاهنامه پیدا کردم و به کمک اطرافیان داستانهایش برایم دنیای تازه ای ایجاد کرد. شاید نقطه آغازین داستان نویسی سالهای بعدم  برگردد به آشنایی با رمانهای عامه پسند فهیمه رحیمی که در آن سالها کتابهایش بسیار مورد توجه بودند . شاید باورش برای شما سخت باشد ، بعد از خواندن هر کتابی  متناسب با شرایط داستان به  شدت تحت تاثیر آن قرار می گرفتم  و گاهی مواقع گریه می کردم !  البته بعدها فهیدم که داستانها واقعی نیستند و از تخیل نویسنده نشات می گیرند که این مساله باعث شد که از نویسنده آن داستانها متنفر شوم و با خود گفتم :  که خودم می نویسم….

راستی چه شد که نتوانستید  تحصیلاتتان را ادامه دهید ؟  

در آن سالها ساکن شیر آباد زاهدان بودم . دبستان را در مدرسه ای مختلط درس می خواندم. من در درس بسیار کوشا بودم و البته بسیار کم سر و صدا . یک روز ، یکی از همکلاسیها که از اقوام بود اسم من را بدون دلیل بر روی تخته سیاه به عنوان فضول نوشت . این مساله برایم خیلی سنگین آمد و من به گوش آن پسر سیلی زدم و از مدرسه قهر کردم . مدتها همکلاسیهایم هر روز جلوی خانه می آمدند و از من می خواستند که به مدرسه برگردم اما دیگر به مدرسه نرفتم. پدرم که یکی از مشوقهای اصلی ام در تمام زندگی بود با من صحبت کرد ولی من قبول نکردم که به مدرسه برگردم. که البته پدرم مرا آزاد گذاشت .

 آیا بعد از اینکه ترک تحصیل کردید ، مطالعه کردن رمانها و  کتابهای مختلف را ادامه دادید  ؟

بله در طول سالهای بعد از ترک تحصیل با علاقه مندی که داشتم مطالعه کتاب را ادامه دادم .

اولین رمانتان  نبرد من بود که در فضایی این استانی استانی اتفاق می افتد. اول بگویید آیا این داستان یا  داستانهای دیگر شما اشاره به زندگی واقعی تان دارد یا از تخیل نویسنده نشات می گیرد ؟ 

الزاما» به زندگی خودم ارتباطی ندارد و بیشتر تخیلی و از روی تجربه های بصری من نشات می گیرد . نبرد من واقعیتی از زندگی یک زن می باشد که در زندگی با مشکلات زیادی روبرو می شود ، مشکلاتی که ممکن است در زندگی خیلی از زنها وجود داشته است و از آنها پرده برداری نشده است  و صدای گریستن قلبشان به گوش کسی نرسیده باشد.و بی صدا در گوشه ای از دنیا زندگی را سر کنند. این رمان اشاره دارد به تبعیض و ظلم علیه دختران ، عدم توجه عاطفی و ازدواج اجباری و  زود هنگام دختران بلوچ . محتوای داستان محو شدن زن در یک زندگی و تمرکز عاطفی به آن است . تا حالا این رمان به چاپ دوم رسیده است و اولین چاپش در سال 1380  و در 3000 شمارگان بود .

استقبال از اولین رمانتان  چگونه بود؟ 

کتاب بعد از  نشر بسیار مورد استقبال قرار گرفت . بطوریکه به اعتقاد بعضی ها جزء پرفروشترین کتابهای آن سال بود. و نسخ آن با سرعت به فروش رسیدند . خیلی از اهل فن از لحاظ فنی آنرا تائید کردند . البته برخی متعصب هم با این استدلال که من زن بلوچ را غیر واقعی به تصویر کشیدم  نظرشان بر دار کشیدن و تیرباران کردن من بود !!!

برخورد خانواده تان با رمان نویسی و اولین کتابتان چگونه بود ؟ 

مرحوم پدرم همیشه حامی ام بود  و برایمان آرزو داشت که برای خودمان کسی باشیم در عین حال با وجود اینکه حرفه اش کشاورزی بود اما با  فهم بالایش معتقد بود که کاری را که به من آرامش می دهد انجام دهم . البته برادرانم گاهی مخالفت هایی داشتند  و  ذهنیتم این بود که ممکن است برادرم  نسبت به نشر کتاب با نام من بر روی جلد آن واکنش نشان دهند . بنابراین  پیش مولانا عبدالحمید رفتم و کتابم را به ایشان نشان دادم ایشان تشویقم کرد که کتاب را نشر دهم . زمانیکه که کتاب به طبع رسید ، آنرا به برادرم  با ترس نشان دادم چیزی نگفت ولی بعدا»  از عروسم شنیدم که خوشحال شده است.

همسرتان با حرفه و کتاب شما چه برخوردی داشتند ؟ 

البته همسرم  در همان سال به خواستگاریم آمد ، من این اجازه را یافتم که در دوران نامزدی شرایطم را کاملا» به ایشان بازگو کنم  و حتی یکی از شروط ام این بود که من نویسنده هستم و بعد از از ازدواج نیز تمایل به ادامه کارم دارم . حتی به اتفاق هم در محافل ادبی شرکت می کردیم که شرایط برای وی بعد از ازدواج مشخص باشد. در سالهای بعد همسرم برایم مانعی در کار و نگارش ایجاد نکرد.  نکته دیگر اینکه من اولین بانوی بلوچ بودم که در زاهدان سالن آرایش مختص خودم را ایجاد و مدیریت کردم . از کار منظورم کار در بیرون از منزل است .

با وجود گرفتاريهاي خانوادگي ، فرصتي براي كار داريد ؟ 

با وجود بچه هاي كوچك و ديگر مشغله ها ، معمولا» نوشته هايم را آخر شب  و در سكوت شب انجام مي دهم.

برخورد مسئولین چگونه بود ؟ 

در آن سالها،  آقای کرباسچی مدیر کل  فرهنگ و ارشاد اسلامی بود و همیشه از تشویقها و حمایتهای ایشان برخوردار بودم. البته من شاهد برخی از رفتارهای متعصبانه برخی بودم که از اینکه یک خانم بلوچ چنین کتابی را به نگارش در آورده است ، برایشان خوشایند. نبود . خاطره دیگر  بر می گشت به زمان استانداری آقای آزاد. در دفتر ایشان قرار ملاقات داشتم ، ایشان همان اول با نگاهی تحقیر آمیز گفتند خانم گرگیچ الان با وجود این همه سایت ، کی حوصله کتاب خواندن را دارد . که من با تندی به ایشان گفتم که از یک آدم فرهنگی و مدیر یک استان چنین صحبتهای یاس آوری بعید است . همچنین در یک نمایشگاه ، در یکی از غرفه ها  انتشاراتی حدود 60 کتاب نبرد من را برای فروش گذاشتم. روز بعد که به انتشاراتی مراجعه کردم ، آقای مسئول آنجا با لحنی متعصبانه  گفت :  چه کسی کتاب شما را می خواند ؟ در جواب به ایشان گفتم پس لطف کنید کتابهایم را به من بدهید ، ایشان بعد از یک روز سردواندن من گفتند : کتابهای شما همه به فروش رسیدند و برایم جالب است که چرا کتابهای شمای زن بلوچ !! با استقبال مخاطبان مواجه شده است !!  و این نوع  برخوردهای متعصبانه همیشه انگیزه ام برای کار را بیشتر می کند .

آیا کتابی در دست چاپ دارید ؟ 

بله ، کتابی نوشتم در زمینه درمان برخی از بیماریها با گیاهان دارویی كه در دست چاپ است

بزرگترین آرزویتان ؟ 

بزرگترین آرزویم نوشتن یک کتاب با محتوای مذهبی است که آرزوی پدرم بود .

خانم گرگیچ از شما به خاطر  وقتی که با وجود گرفتاریهای خانوادگی گذاشتید کمال سپاس و امتنان را دارم . 
من هم  از شما سپاسگزارم.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: