سيستان، سوخته از خشكسالي، در كشاكش حقابه

26 09 2014

balouch-hamonبار ديگر؛ نفس‌هاي هامون به شماره افتاد گزارش «اعتماد» از وضعيت سيستان، چند ماه پس از آمدن آب به تالاب هامون
سيستان، سوخته از خشكسالي، در كشاكش حقابه
روستاهاي سيستان روز به روز خالي‌تر مي‌شوند و مردم مي‌گويند قيمت مسكن در زابل در اين چند سال تا 50 درصد هم كاهش يافته است. يكي از كارمندان اداره شيلات شهرستان هيرمند كه روي اسكله ايستاده مي‌گويد: «از سال 77 كه خشكسالي آغاز شده بود خيلي از مردم مهاجرت كردند آنها كه توان مالي داشتند و زمين و خانه‌يي در شهر ديگر خريده بودند، رفتند؛ بسياري از كشاورزان و دامداران هم با مرگ دام‌ها و خشك شدن زمين‌ها، براي كارگري به شهرهاي اطراف رفتند. كساني كه ماندند يا توان رفتن نداشتند يا اميد داشتند آب بيايد.» او از دوران طلايي صيادي در اينجا مي‌گويد: «پيش از خشكسالي به چشم ديده‌ام كه روزانه بين 50 تا 100 تن ماهي از اين اسكله صيد مي‌شده است. » يكي از جوانان صياد مي‌گويد: «مردم محلي مي‌خواستند آب اينجا جمع شود تا كشاورزي كنند و صيادي ولي دولت مي‌خواست آب پخش شود تا گرد و خاك بخوابد. حالا نه آب مانده نه گرد و خاكي خوابيده است»

محمد 29 ساله با همسر و فرزند يك ساله‌اش ساكن تخت عدالت اســت. او ماننــد خيلي‌هاي ديگر از بسته شدن مرز گلايه مي‌كند. مي‌گويد: هامون كه نبود مرز را داشتيم. بعضي‌ها مجوز تجارت داشتند، بعضي‌ها هم كه نداشتند، سوخت قاچاق مي‌كردند. هر چه بود از دزدي و قاچاق مواد مخدر بهتر بود

بي‌هويتي، مصيبت‌هاي خشكسالي را براي‌شان دوچندان كرده است. يكي از ساكنان منطقه مي‌گويد: «من تمام خاندانم ايراني بوده‌اند، اما حالا شناسنامه نمي‌دهند. آنها كه شناسنامه دارند لااقل يارانه مي‌گيرند و كمك خرج‌شان است. » بيش از سه‌هزار خانوار در آبادي‌هاي روستاي قرقري ساكن هستند و بيش از نيمي از جمعيت قرقري بي‌سوادند، بي‌سوادي و بي‌هويتي هميشه در ارتباطي تنگاتنگ بوده‌اند

زهرا روستا / نوركم‌رمق صبحگاهي پهن شده است روي شهر سوخته. اينجا افتخار سيستان است و بايد افتخار ايران باشد. زماني آب هيرمند به كنار شهرسوخته هم مي‌رسيده، يعني 55 كيلومتري مسير زاهدان به زابل. باورش كمي سخت است، اما به جاي اين شن داغ و درختان گز كه آبي از زمين و آسمان تمنا نمي‌كنند، زماني اينجا افرا بوده و سپيدار و بيد مجنون. سفر صبحگاهي‌‌ام به زابل از شهرسوخته شروع مي‌شود و به شهرهايي مثل دوست محمد ختم مي‌شود كه از شهربودن‌شان تنها شهردار را دارند و فرماندار.

كسي نمي‌داند شهرسوخته، چرا سوخت و «سوخته» نام گرفت اما سيستان را، زمين‌هاي سرسبز و مراتعش را، خشكسالي سوزانده و شايد قبل از خشكسالي، قراردادهاي بي‌سرانجامي كه با كوچك‌ترين تنشي، هويت‌شان را از دست مي‌دادند. جدايي افغانستان از ايران، آغاز دوپاره شدن هيرمند و هامون بود. هيرمند شد بخشي از مرز ميان دو كشور و ريسماني كه در كشاكش دعواي دولت‌ها، هر روز باريك و باريك‌تر مي‌شد و جان هامون بود كه شده بود قرباني دعوا بر سر هيرمند. قراردادهاي تقسيم آبي كه بين دو كشور ايران و افغانستان بسته مي‌شد به مويي بند بودند. وكشمكش بر سر آب آنقدر به درازا كشيد، كه حالا حقابه براي خودش تاريخچه‌يي دارد. تاريخچه‌يي كه در كنارش تراژدي پر درد و رنج زندگي مردم سيستان هم شكل گرفته است. مردمي كه نزديك به دو دهه است، خشكسالي چنگ انداخته است روي سر باغ‌هاي‌شان. نيزارهاي هامون‌شان را خشكانده و پرندگان ساكن در اين تالاب جهاني را فراري داده. گاوهاي سيستان را از پاي درآورده و انبار غله ايران را به تنوري از شن و آتش تبديل كرده است. سيستان سرزمين اساطيري فردوسي، غريب مانده است. غربتي به وسعت خشكي هامون. مساحت تالاب بين‌المللي هامون 570 هزار هكتار كه 400 هزار هكتار آن در سيستان است.

در سال 1282 حدود سي سال بعد از دو پاره شدن هامون، مطابق قراردادي، بنا شد يك سوم آب هيرمند از آنِ ايران و دو سوم آن هم نصيب افغانستان باشد. ايران به خاطر كم بودن سهمش هيچگاه اين قرارداد را نپذيرفت، تا اينكه در سال 1318 مذاكرات به نتيجه رسيد و قرار شد آب هيرمند از بند كمال خان در خاك افغانستان به صورت مساوي ميان دو كشور تقسيم شود.

اين قرار‌داد مدتي بدون تصويب اجرا شد و اين‌بار جنگ جهاني و تغيير شرايط سياسي ايران، بهانه‌يي براي ناديده گرفتنش از جانب دولت افغانستان شد. در سال 1328 دولت افغانستان بر روي هيرمند سد ساخت. دوباره ايران اعتراض كرد. اين‌بارامريكا ميانجي شد و مذاكره‌ها بر سر آب به واشنگتن رسيد. تنش‌ها ادامه داشت تا سال 1351 كه قراردادي ديگر ميان ايران و افغانستان بسته شد. اين‌بار سهم ايران تنها 26مترمكعب در ثانيه بود. رقمي معادل 850 ميليون متر مكعب در سال. باز هم كودتاهاي كمونيستي و اشغال افغانستان به دست شوروي بهانه‌يي بود كه قرارداد در افغانستان به تصويب نرسد و در بحبوحه انقلاب اسلامي اين معاهده در ايران هم سروساماني نيافت و فراموش شد. كم آبي داشت آرام آرام به سراغ سيستان مي‌آمد و طالبان هم در افغانستان قدرت گرفت و بستن آب بلاي جان هامون شد. كشت‌هاي پياپي خشخاش در كشور همسايه هم دليلي بود تا آب هيرمند به افيون نيستي تبديل شود. اعتراضات ايران باز هم به جايي نرسيد. پس از آمدن دولت كرزاي هم، انگار قصه كهنه هامون در پس چهره خشن خشكسالي در هر دوسوي مرز به فراموشي سپرده شد. دولت يازدهم در بهار امسال، بر سر حقابه هامون با دولت افغانستان مذاكراتي داشته است. حالا كه ديگر هيرمند از سرچشمه‌اش جاني ندارد و سدهاي افغانستان هم كم‌آب، ايران منتظر دولت جديد افغانستان است تا شايد معماي حقابه، حل شود.

اميدي كه در بادهاي 120 روزه خاك شد

نامش تخت عدالت است، يكي از روستاهاي بخش قرقري در شهرستان هيرمند. اسكله صيادي اربابي اينجاست. به لطف هامون زماني از پر رونق‌ترين اسكله‌هاي ماهيگيري ايران بوده است. درست در كنار هامون پوزك قرار دارد. پوزك يكي از بخش‌هاي سه‌گانه هامون است كه كمي بيش از يك چهارم آن در خاك ايران قرار دارد. از اين جا تا افغانستان راهي نيست. روي اسكله كه بايستي برجك‌هاي مرزباني را به وضوح مي‌بيني. زمستان و بهار امسال، آسمان مهربان شده بود، باريده بود و كوه‌هاي هندوكش و رود هيرمند در افغانستان ديگر جايي براي اين آب نداشتند و آب سرازير شد به ايران. هامون سيراب كه نه، اما لبي‌تر كرد. بهار امسال، بهار هامون بود اما فصل بهار كه تمام شد، بهار هامون هم به پايان رسيد. پرندگان مهاجري كه به ضيافت آب و بهار آمده بودند، جوجه‌هاي‌شان را رها كردند و فرار را بر مرگ در گرما ترجيح دادند. بادهاي 120 روزه آغاز شد، با بي‌رحمي شلاقي شد به تن ماهي‌ها، آب را پخش و ماهي‌ها را رها كرد روي خاك تا جان دهند. ماهي‌ها و پرندگان مردند تا نسيم خنك روي تالاب جايش را به بوي تعفن بدهد. مسوولان گفته بودند، حجم آبي كه به هامون رسيده برابر با 10درصد ميزان آب لازم براي پر شدن كل تالاب بوده است اما اين مقدار چند برابر حقابه يك‌ساله هامون بود. شايد اگر خاكريز 47 كيلومتري مرزي نبود، اگر رودخانه‌هاي منشعب از هامون كاملا لايروبي شده بودند، اگر براي پيش‌بيني‌هاي هواشناسي كه از سالي متفاوت براي هامون خبر مي‌داد برنامه‌ريزي مي‌شد، علاوه بر ورود بيشتر آب به تالاب، از هدر رفتن آن در رودخانه‌ها جلوگيري مي‌شد. رونق صيادي و ورود گردشگران به سيستان، جان گرفتن مزارع گندم و تاكستان‌ها، روياي شيريني بود كه مانند رگبار بهاري زود گذشت. بذر اميد بسياري از كشاورزان به ثمر نرسيده، روي زمين خشكيد، به محصول مزارع آب نرسيد و پيش از برداشت تلف شدند.

با اين حال همين آب توانست بستر هامون را سبز كند و پوشش گياهي روي بستر نياز به مراقبت دارد تا كمكي باشد براي مهار ريزگردها و منبعي براي تامين علوفه دام‌ها.

آب اسكله صيادي اربابي، در عرض يك ماه، چندين متر پايين آمده است اما هنوز صيادان جوان از همين آب كم هم براي ماهيگيري استفاده مي‌كنند. چند نفري از صيد صبحگاهي باز گشته‌اند و تورشان را مرتب مي‌كنند. مي‌گويند در اين چند ماه كه آب آمده بود روزانه 20 تا 30 كيلو ماهي صيد مي‌كردند كه حالا با كم شدن آب مقدار صيدشان هم كمتر شده. ماهي‌ها را كيلويي سه‌هزارتومان به اداره شيلات مي‌فروشند. از آنها مي‌پرسم اگر آب تمام شود؟ مي‌گويند، تا آب اينجا باشد هستيم اگر آب نباشد براي صيادي به چاه‌نيمه‌ مي‌رويم. چاه‌نيمه‌ها ‌چاله‌هاي طبيعي هستند در حد فاصل شهرهاي زهك و زابل. در چهار كيلومتري رود هيرمند قرار دارند و در دهه 50 به عنوان مخازن طبيعي براي ذخيره مازاد آب هيرمند و استفاده در دوران خشكسالي در نظر گرفته شدند. آب سه تا از آنها براي شرب و كشاورزي و آب چاه‌نيمه چهارم مخصوص صيادي‌است.

روستاهاي سيستان روز به روز خالي‌تر مي‌شوند و مردم مي‌گويند قيمت مسكن در زابل در اين چند سال تا 50 درصد هم كاهش يافته است. يكي از كارمندان اداره شيلات شهرستان هيرمند كه روي اسكله ايستاده مي‌گويد: «از سال 77 كه خشكسالي آغاز شده بود خيلي از مردم مهاجرت كردند آنها كه توان مالي داشتند و زمين و خانه‌يي در شهر ديگر خريده بودند، رفتند، بسياري از كشاورزان و دامداران هم با مرگ دام‌ها و خشك شدن زمين‌ها، براي كارگري به شهرهاي اطراف رفتند. كساني كه ماندند يا توان رفتن نداشتند يا اميد داشتند آب بيايد. » او از دوران طلايي صيادي در اينجا مي‌گويد: «پيش از خشكسالي به چشم ديده‌ام كه روزانه بين 50 تا 100 تن ماهي از اين اسكله صيد مي‌شده است. » يكي از جوانان صياد مي‌گويد: «مردم محلي مي‌خواستند آب اينجا جمع شود تا كشاورزي كنند و صيادي ولي دولت مي‌خواست آب پخش شود تا گرد و خاك بخوابد. حالا نه آب مانده نه گرد و خاكي خوابيده است.»

جاي پايم روي بستر ملتهب تالاب است، همين يك ماه پيش مسافران از اينجا با قايق موتوري بازديد مي‌كردند و امروز رد كفش‌هاي‌مان روي نرمي خاكش مي‌ماند. پرندگان مانده در تالاب هم مانند مردمي كه در تخت عدالت مانده‌اند، دل خوش كرده‌اند به همين آب مانده درهامون پوزك. درست مثل پيرزني كه تا فهميد آب به اينجا بازگشته شهر را رها كرد و به ياد روزهاي جواني‌اش به روستا بازگشت. مي‌گويد كه تمام دلخوشي‌اش نشستن روي اسكله و نگاه كردن به هامون است. مسوولان سازمان محيط زيست مي‌گويند، قرار است 60 ميليون مترمكعب از آب ذخيره شده در چاه‌نيمه‌ها به اطراف كوه‌خواجه و هيرمند تزريق ‌شود تا بخش‌هايي از درياچه هامون احيا شود.

آواز غمگين سيستان، در سمفوني باد و خاك

باد سيستان سركش است، به‌خصوص در روستاها امان مردم را بريده. اگر خشكي هامون مردم را وادار به ترك اينجا نكرد، طعم گس خاك و خانه‌هاي فرو رفته در شن مجبورشان كرد. افغانستان كه روزي آب را بر هامون سد كرده بود، امروز در فرستادن ريزگردها از بستر خشكيده ميان هامون‌هاي پوزك و صابري به سمت سيستان سخاوتمند است. سيستان رتبه اول ابتلا به بيماري سل را در كشور دارد. سالانه 500 نفر در سيستان به بيماري سل مبتلا مي‌شوند در حالي كه تنها 15 تخت از بيمارستان زابل به قربانيان بادهاي 120 روزه اختصاص دارد.

روستاي تخت عدالت تقريبا خالي از سكنه شده مانند بسياري ديگر از روستاهاي سيستان. بيكاري و خشكسالي در كنار ريزگردها، اين مهمانان ناخوانده خانه‌هاي روستايي، عرصه را براي خيلي‌ها تنگ كرده است. فاطمه در كنار تنورش ايستاده و نان مي‌پزد. همسايه‌هايش همه رفته‌اند. خانه‌كناري خالي است و در اتاق‌هاي متروكش تقريبا تا سقف خانه شن نشسته است. فاطمه مي‌گويد: «بارها خبرنگاران و مسوولان به اين روستا آمده‌اند، پرسيدند مشكل ما چيست؟ معلوم است ديگر. نپرسيد. يكي بيايد و به داد ما برسد. ما با هزار اميد به نماينده مجلس راي داديم اما فايده‌يي نداشت. به دولت هم راي داديم، اما باز هم كاري نكردند. اينجا قبرستان شده. نان نداريم، كار نداريم. زندگي نداريم. بچه‌هايم به خاطر گرد و خاك هميشه مريضند و مدام تب مي‌كنند. » شوهر او دامدار بوده است اما دوسال پيش دام‌هاي‌شان تلف شد. او هم مثل خيلي از مردان روستا براي كارگري به استان‌هاي مجاور مي‌رود. مردم دياري كه روزي انبار غله ايران بوده حالا بايد چشم انتظار فصل پسته‌چيني استان مجاور باشند. جوياي خانه بهداشت تخت عدالت مي‌شوم. فاطمه مي‌گويد اينجا خانه بهداشت ندارند و براي مداواي فرزندانش به قرقري يا روستاهاي مجاور ديگر مي‌روند. دختر كوچك فاطمه دبستاني است. او مي‌خواهد پزشك شود اما مي‌گويد وقتي پزشك شد هرگز براي زندگي به روستا برنمي‌گردد. پسر بزرگ او هم تازه از سربازي برگشته و كارگري در استان‌هاي مجاور را به زندگي در تخت عدالت ترجيح مي‌دهد.

يكي از ساكنان قرقري كه خواربار فروشي بزرگي دارد، از وضعيت كار در اين دو، سه سال ناراضي است و مي‌گويد: « اينجا باد سكون ندارد، گاهي يك هفته بدون توقف مي‌وزد. همه، به خصوص بچه‌ها مريض مي‌شوند. كاسبي هم نداريم. مردم به ندرت، آن هم فقط براي اقلام مورد نياز خريد مي‌كنند» از خانه بهداشت آن‌جا مي‌پرسم. مي‌گويد اينجا پزشك ثابت ندارد و پزشك هر 10 روز يك بار براي مداواي بيماران مي‌آيد. راه مركز بهداشت را نشانم مي‌دهد. در ميان كوچه‌هاي خاك‌گرفته روستا مركز بهداشت تعطيل را مي‌بينم؛ امروز جمعه است و شايد روز تعطيل كسي نبايد مريض شود!

جالب است كه باد سيستان چنان قدرتي دارد كه مي‌تواند بخش قابل توجهي از نيروي برق مورد نياز كشور را توليد كند اما در سيستان تنها چرخ يك توربين بادي را مي‌چرخاند و بقيه كارش انتقال ريزگردها از بستر تالاب به منازل مردم است.

مرزهايي كه بسته شدند

محمد 29 ساله، با همسر و فرزند يك ساله‌اش ساكن تخت عدالت است. او مانند خيلي‌هاي ديگر از بسته شدن مرز گلايه مي‌كند. مي‌گويد: «هامون كه نبود مرز را داشتيم. بعضي‌ها مجوز تجارت داشتند، بعضي‌ها هم كه نداشتند، سوخت قاچاق مي‌كردند. هر چه بود از دزدي و قاچاق مواد مخدر بهتر بود.» در سال 1388 ديواره‌يي مرزي براي جلوگيري از قاچاق سوخت، مواد مخدر و اتباع افغاني، روي مرز زابل كشيده شد اما اين ديوار، بسته شدن درآمد روي مردمي بود كه همه هستي‌شان را خشكسالي گرفته بود و مرز مسيري براي كسب معاش‌شان بود. براي خيلي‌ها تجارت چند گالن بنزين، در لب مرز تجارت مرگ شد و با تيراندازي ماموران مرزي كشته شدند. پاي صحبت زني نشستم كه پنج سال پيش شوهرش هدف تيراندازي هنگ مرزي قرار گرفت. مي‌گويد شوهرم كشته شده حالا محل درآمد او و چهار فرزندش پول يارانه‌هاست. مثل خيلي از مردم اين روستا و روستاهاي ديگر سيستان، يارانه تنها منبع كسب درآمد است. شايد اگر دولت امكان قانوني براي تبادلات مرزي فراهم مي‌كرد و در مكان‌هايي از اين ديوار مسيرهايي امن براي تجارت آسان قرار مي‌داد، كمتر كسي به سراغ قاچاق مي‌رفت. همه اينها در منطقه آزاد تجاري خلاصه مي‌شود. خواسته مردم زابل در سفر رييس‌جمهور هم همين بود. قولي كه فرماندار زابل مي‌گويد، با شروع به كار منطقه ويژه اقتصادي در دو ماه آينده زمينه‌هاي تاسيس آن فراهم مي‌شود.

مردمان سرزمين هامون

شايد آن زمان به داشتن شناسنامه فكر نكرده بود. آن‌وقت‌ها زمين داشته و كشاورزي مي‌كرده، يا براي حصير بافي همسرش ني مي‌بريده. حالا سنش را به خاطر نمي‌آورد، ولي خاطرات جواني‌اش از روزهاي سبز هامون را خوب به خاطر دارد. پيرمرد كه روزگاري توتن سوار هامون بوده، حالا در زير پلاسي كه به ديوار زده و سايبانش كرده، كفاشي مي‌كند. در بساطش فقط سه جفت كفش است. فصل مدرسه كه آغاز شود، كودكان روستا براي پينه كردن كفش‌هاي مدرسه‌شان مي‌آيند و بساطش كمي رونق مي‌گيرد. در آمدش از روزي 2هزارتومان بيشتر نيست. اين توتن سوار هامون را كسي به عنوان ايراني نمي‌شناسد. خودش مي‌گويد شناسنامه نداشته، بچه‌هايش هم ندارند و فرزندان و نوه‌هايش تنها چند سالي توانسته‌اند در مدرسه درس بخوانند و بعد اخراج مي‌شوند. او ساكن روستاي قرقري است و چندين خانوار ديگر مانند خودش را مي‌شناسد كه شناسنامه ندارند. آنها چند سال است تلاش مي‌كنند تا شناسنامه بگيرند، تاشايد نام‌شان جايي ميان آمار افراد جوياي كار و مردمان زير خط فقر ثبت شود. بي‌هويتي، مصيبت‌هاي خشكسالي را براي‌شان دوچندان كرده است. مي‌گويد: «من تمام خاندانم ايراني بوده‌اند، اما حالا شناسنامه نمي‌دهند. آنها كه شناسنامه دارند لااقل يارانه مي‌گيرند و كمك خرج‌شان است. » بيش از سه‌هزار خانوار در آبادي‌هاي روستاي قرقري ساكن هستند و بيش از نيمي از جمعيت قرقري بي‌سوادند، بي‌سوادي و بي‌هويتي هميشه در ارتباطي تنگاتنگ بوده‌اند. ثبت احوال آمار دقيقي از تعداد افراد بي‌شناسنامه ندارد، اما طبق آمارهاي غيررسمي بيش از 10 هزار فرد فاقد شناسنامه در سيستان زندگي مي‌كنند.

راز بي‌بي در زمين‌هاي خشك اطراف روستا با بيل خارها را از زمين جدا مي‌كند. سن اين زن بيابان‌نشين را نمي‌توان حدس زد، شايد چروك‌هاي صورتش نشان خوبي نباشند براي سنش. آفتاب و خاك و خاركني در بيابان، رمق را از صورت مي‌گيرد. راز بي‌بي شناسنامه ندارد، نمي‌داند چند ساله است و مي‌گويد در كودكي و زماني كه آبادي بود از افغانستان به ايران آمدند، تقريبا تمام عمرش را در ايران سپري كرده است و خشكسالي بيابان نشينش كرده است. خارها را دسته‌يي 500 تومان به دامداران مي‌فروشد. راز بي‌بي مرا به خانه‌اش دعوت مي‌كند. خانه‌اش در دل ريگزار و در بيرون روستاست. كپري چهل تكه، كه هر تكه‌اش را از جايي آورده و با دست به هم دوخته. خاك، فرش خانه اوست و چند مرغ و خروس هم همنشينش. سقف كپر از چند جا پاره شده است و راز بي‌بي مي‌گويد مهم نيست باراني نمي‌بارد تا او نگران خيس شدن باشد. چند ظرف فلزي، دو سه لاستيك كهنه، تنوري كوچك از آجرهاي شكسته و چند بشكه گندم كه خودش مي‌گويد سيلويش است، تمام زندگي رازبي‌بي است. راز بي‌بي تنها نيست. خانواده برادرش در اتاقكي كاهگلي كه حتي ديوارهايش هم همسان بالانرفته‌اند با او زندگي مي‌كنند. برادر رازبي‌بي گوسفندان مردم را به چرا مي‌برد. پول زيادي نمي‌گيرد. صاحبان گوسفندها پولي ندارند كه بدهند. در اتاقك باز است. دو كيف مدرسه از ديوار آويزان است اما كودكي از اين خانه به مدرسه نرفته و احتمالا هرگز نخواهد رفت. سه كودك و يك زن و دو دختر نوجوان در خانه نشسته‌اند. حرفي براي گفتن ندارند. تمام زندگي‌شان را در اين بيابان بوده‌اند، آنها در ايران به دنيا آمده‌اند، از پدر و مادري افغاني، كه ساكن ايران بوده‌اند، قانونا تابعيت ايراني دارند اما بي‌شناسنامه مانده‌اند. دنيا براي آنها يك بيابان است و بس. رازبي‌بي مي‌گويد جايي نداريم كه برويم. از اين جا مانده و از آن‌جا رانده هستيم. شايد خروج از اين بيابان براي‌شان مساوي با دستگيري باشد و هزار بدبختي و مصيبت ديگر.

بي شناسنامه‌هاي سيستان معمولا روستايياني هستند كه هرگز براي شناسنامه اقدامي نكردند و قبل از خشكسالي هم نيازي به داشتن شناسنامه نداشتند و حالا فرزندان‌شان هم بي‌شناسنامه مانده‌اند. يا فرزندان زناني هستند كه با مهاجران افغاني ازدواج كرده‌اند و بي‌هويت مانده‌اند يا خانواده‌هايي مانند خانواده رازبي‌بي كه خاك ايران را وطن خود انتخاب كرده‌اند و سال‌هاست از داشتن هويت محرومند.

از كنار دبستان كوچك روستاي تخت عدالت مي‌گذرم. تلي از خاك راه مدرسه را سد كرده، انگار نه انگاركه ماه مهر نزديك است و من فكر مي‌كنم، كاش پاييز امسال، بوي اينجا بوي ماه مهر باشد، نه بوي خاك.

صداي سيستان در آن سوي فيلترينگ

رسول عباسي به شوخي مي‌گويد: وقتي هامون را در اينترنت سرچ مي‌كنيم، آنقدر كه از هامون مهرجويي مطلب مي‌آيد از درياچه هامون چيزي نيست. او از مسوولان گروه فيس‌بوكي سيستان فراموش شده است. برادران عباسي، كمتر از يك سال است كه در فضاي مجازي اقدام به اطلاع‌رساني در مورد وضعيت سيستان و تالاب هامون مي‌كنند. به مناطق مختلف مي‌روند و از زخم‌هاي خشكسالي بر تن سيستان عكاسي مي‌كنند و در فضاي مجازي منتشر مي‌كنند. حالا خيلي از خبرنگاران و مستندسازان و حتي مسوولان دولتي كه به سيستان مي‌روند با برادران عباسي براي ديدن منطقه و گرفتن اطلاعات همراه مي‌شوند. مي‌گويند، فقط براي كمك به مردم سيستان كار مي‌كنند و فعاليت در كنار اصحاب رسانه باعث شده بتوانند صداي خاموش سيستان را به گوش‌هاي بيشتري برسانند.

عباسي مي‌گويد: «آرشيو عكسي كه ما از منطقه سيستان ثبت كرده‌ايم را هيچ ارگاني ندارد» مجموعه عكس‌هايي كه آنها در فضاي مجازي منتشر مي‌كنند خود به تنهايي گوياي داستان تلخ سيستان است. اين گروه كوچك براي فعاليت‌هاي مجازي‌ و اطلاع‌رساني گسترده‌اش توانسته لوح تقديري با امضاي نمايندگان مجلس و فرماندار و امام جمعه زابل دريافت كند.

شايد فعاليت‌هاي مردمي روزي به نتيجه برسد و مسوولان صداي سيستان را بشنوند و تا نفس‌هاي سيستان جان نداده است، اقدامي براي احياي زندگي در منطقه بكنند.
منبع

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: